نویسنده: ماری - شنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٩
هیچ کس به قدر این موجود اشک منو در نیاورده ...
وقتی که یه اشتباه یه انتخاب اجباری همه رو بدبخت میکنه . نسلی رو بدبخت میکنه ... وقتی پدری نداشتنش بهتر از داشتنشه و وجودش فقط به یه نیاز مالی گره خورده ... وقتی خصوصیات مرد ایده آلم اینه که کمتر شباهتی به بابام داشته باشه ... وقتی زنگ در رو میزنه همه به اکراه در رو براش باز میکنن .... وقتی اجازه نفس کشیدن هم ندارم تو غبار وجودش ... وقتی وقتی وقتی ...
دوست دارم راحت شم خدا . اجبار درده ... اجبار از سرناچاری شکنجه است ... دارم نابود میشم خدا ... دوست دارم از پیش شون برم ولی همیشه کابوسی جلو چشمامه که نکنه مثل مامان و بابام بشیم . من تحمل این درد رو دیگه ندارم . تحمل نکبتی بنام پدر رو ندارم .
نویسندگان وبلاگ:
مطالب اخیر:
- 42. ترس از تکرار
- 41.زمان
- 40. سال 90-91
- 39. معامله
- 38. آخرین حلقه
- 37.تسلیم
- 36. تو همون حس غریبی
- 35. انتخاب واحد تخـ*اتیک
- 34.یعنی همه چیو من باید بگم !؟
- 33. شرح حال
- 32. علیرضا
- 31. کش و قوس
- 30. تا عمق وجودم جاریست
- 29. خصوصی
- 28. بازی ؟
- 27
- 26.Dance Me To The End Of Love
- 25. وقتی تو عزا عزیزی
- 24
- 23. بعضی ..
- 22
- 21. کم کمک
- 20.
- 19
- 18.کانفیوزد
- 17.واژه باید خود باران باشد
- 16. گُلدن پارت
- 15. کابوسی به نام پدر
- 14.بخاطر چشمان زیبایش
- 13. عزیزم جای تو خالی
