﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>!!-- شخص ِ شخیص ِ بنده --!!</title>
    <description>shakhis's description</description>
    <link>http://shakhis.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>ماری</managingEditor>
    <lastBuildDate>Sat, 05 May 2012 18:26:06 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>42. ترس از تکرار</title>
      <description>&lt;p&gt;بازی بازی پرم دادی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;جدی جدی پریدم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;برای تو قفسی خالی ماند&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و برای من آسمان . . .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بعد علیرضا خیلی بهم فشار اومد . این فشاری که میگم مال یکی دو هفته یا حتی ماه اخیر نیست . ازون لحظه ایه که علیرضا دیگه علیرضای قبلی من نبود ... زمانش هم برمیگرده به هفته سوم اسفند . البته خدا خیلی سعی کرد بهم فشار نیاد . تو اون مدت دو سه تا دوست قدیمی رو برام فرستاد&amp;nbsp;،&amp;nbsp;یه سفر خوب برام گذاشت که دست به دست هم بدن و من بفهمم اون که رفته ارشش رو نداشته که رفته ... الآنم دور و برم خالی خالیه تقریبا . همه اونایی که برام فرستاده بود دوباره رفتن پی زندگی خودشون و من کماکان نمیخوام باور کنم که من درش دخیل بودم .&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;5 شنبه هم تو دانشگاه یه خانومه اومد جلو و برا پسرش خواستگاری کرد ازم ... مثل اردیبهشت پارسال .. انگار یه چی هی باید تکرار و تکرار بشه .&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;قبل ازینکه اسام هم بره سراغ کارش ، یکی از دوستاشو بهم معرفی کرد و خیلی الکی الکی شروع شد رابطه من و مهدی &amp;nbsp;... &amp;nbsp;میترسم دوباره اتفاق علیرضا تکرار شه واسم &amp;nbsp;با اینکه مهدی هیچ شباهتی به علیرضا نداره . بدیش اینجاست که خودش نمیذاره تو فاز احساس نریم و منم روز به روز دارم بهش بیشتر عادت میکنم .... من اینجا اون اون ور دنیا و تلقین اینکه دلامون پیش همه ... و چه حس کوتاه لذت بخشیه اون زمان که باهات بازی میکنه و چه تنهایی عمیقیه وقتی میذارتت کنار ..&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به خدا خسته ام دیگه چرا قصه من اینجوریه خدا ؟ چرا همش بازی بازی بازی ... ببین&amp;nbsp; خوب ببین من دست کشیدم از بازی چرا تو تمومش نمیکنی ؟ مگه من چی کم دارم که باید این همه اذیت بشم ؟ که این همه احساسم انگولک بشه ؟؟ با چه زبونی بگم که نمیتونم دیگه ؟ یهو دیدی یه کار احمقانه ای کردم که خودتم نتونی درستش کنی ها ... پس امروز که در دست تو ام مرهمتی کن ....&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://shakhis.persianblog.ir/post/65</link>
      <author>ماری</author>
      <comments>http://shakhis.persianblog.ir/comments/277444/9389899/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-277444.post-9389899</guid>
      <pubDate>Sat, 05 May 2012 18:26:06 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>41.زمان</title>
      <description>&lt;p&gt;موسیقی و فیلم ... مهمترین نقش رو تو یادآوری خاطرات آدم به عهده دارن . حالا این خاطرات میتونه رخداد یه اتفاق باشه یا حرف دل تو از یه دیدگاه دیگه باشه ... دیروز داشتم یه فیلم سینمایی (که آخر سر هم نفهمیدم اسمش چی بود :دی) رو تو تلویزبون نگاه میکردم یه دیالوگ جالبی داشت : دختره رو به پسری که تو بدترین شرایط ولش کرده بود و بعد مدتها برگشته میگه "آدم چیزی رو که بالا آورده دیگه برنمیگرده بخوره!" . آره .. حالا نمیخوام خیلی ریزبینانه وارد پروسه ی تهوع بشم ولی چیزی که اینجا خودنمایی میکنه نقش کلیدی "زمان" تو رابطه است . حالا هر رابطه ای ها . از رابطه من و بابام بگیر تا من و علیرضا ! هر کدومشون بنا به نقششون تو زندگیت یه time to live ای دارن که وقتی زمانش بگذره دیگه گذشته ... بعد ازون مدت نه که دیگه احیای رابطه ات مهم نباشه ها .. دیگه ارزشش رو نداره !&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یه جمله از بوکوفسکی بود که میگفت : زمان همه شفاها را زخم میکند ( برخلاف باور عامیانه ای با این مضمون که زمان همه درد ها را درمان میکند ) من جمله بوکوفسکی رو بیشتر بهش ایمان دارم .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ.ن 1 : این پست ربطی به رابطم با بابا نداره ... تا بدین لحظه که همه چی آروم بوده و هست شکر باری تعالی&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ.ن 2 : علیرضا برگشته و مدام سعی در ترمیم رابطه ای که گسسته داره ... بلد هم نیست آخه بدبختی !&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://shakhis.persianblog.ir/post/62</link>
      <author>ماری</author>
      <comments>http://shakhis.persianblog.ir/comments/277444/9239058/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-277444.post-9239058</guid>
      <pubDate>Sun, 08 Apr 2012 19:33:06 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>40. سال 90-91</title>
      <description>&lt;p&gt;امروز داشتم با هانیه حرف میزدم (تولدش بود) یه حرف جالبی زد ... گفت که آدم سالو با هر مودی شروع کنه تا آخر سال هم همون ادامه داره .. یادمه سال 90 بعد از سفرمون یه حس تنهایی بدی داشتم . دلیلش هم بخاطر تغییر ریلیشن شیپ ِ هستی و امیرحسین بود . هرکاری هم میکردم این حس لعنتی ادامه دار بود . حتی مثلا میخواستم خودمو با کلاسای انجمن سرگرم کنم که این حال بد رو یادم بره که اونجا هم عاشق مسعود.ک شدم !! بعد ازونم نزدیک امتحانای ترم بود که پیمان اومد و حال مارو به هم زد ... تابستون مزخرفی هم داشتم دقیقا هیچ کاری نکردم فقط گیر داده بودم دماغو عمل کنم ! :دی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پاییز هم که ترم فشار بود از همه طرف ... این 6 واحدی که با مدیر گروه جان داشتم مارو به کلی از زندگی ساقط کرده بود . دوباره نزدیک امتحانای ترم شد و با علیرضا آشنا شدم ... خیلی خوب بود خیلی دوست داشتنی بود ولی دو هفته آخر اسفند همه چیزو خراب کرد ... دوباره یه تنهایی مزخرف دیگه شد پایان سال 90 من ..&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;-------&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سال 91 همون سر سال تحویل با آشتی بابا شروع شد ... یه آشتی بعد 6-5 سال قهر که کمتر کسی میفهمه یعنی چی . بعد ازونم از دوم تا همین دیروز رفتیم هند . یه سفر خیلی خوب از همه نظر .. که باعث شد فشار هفته های آخر 90 بطور کلی از بین بره . از نگاه های پرمعنی علی گرفته تا تبریک تولد بازرس امنیتی فرودگاه دهلی همه و همه برام لذت بخش بود ... هر سال برام مهمه که کیا بهم تولدمو تبریک میگن . امسال هم با اینکه تو سفر بودم ولی همه رو تو نت گوشیم سیو کرده بودم که یادم بمونه :&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;احسان.ف ، فریناز ، هانیه ، سجاد ، مسعود ، محمدرضا ، شیوا ، اردی&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اینا تبریک های غیر فیس بوکی بود ... به اضافه تبریک بازرس فرودگاه :دی ! اولین اس ام اس تبریک رو هم سجاد فرستاد ...&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;راستی هفته آخر اسفند هم دوتا از دوستی های قبلیم بعد مدتها برگشتن . یکی سجاد بود یکی هم علی.ف که فقط هستند ... خودم بهتر از هر کسی میدونم چیزی که تموم شده دیگه تموم شده . علیرضا هم تو عید بهم اس ام اس داد ولی بین من و اونم دیگه همه چی تموم شده بود ...&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ.ن : خدایا خودت یه "حول حالنا" ی درست حسابی به ما بده امسال ... خودت بهترین راه و بهترین آدمارو جلوی پام بذار . گنگ ام ... &amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://shakhis.persianblog.ir/post/60</link>
      <author>ماری</author>
      <comments>http://shakhis.persianblog.ir/comments/277444/9190526/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-277444.post-9190526</guid>
      <pubDate>Fri, 30 Mar 2012 13:05:05 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>39. معامله</title>
      <description>&lt;p&gt;تو یه ساعت اخیر داشتم به این فکر میکردم که بی کس بودن خیلی خیلی بهتر از با ناکس بودنه ... میدونی چرا ؟ وقتی بی کس باشی غم داری ، غصه داری ولی فقط غصه های خودتو داری و بعد از مدتی عادت میکنی به این تنهایی جان فرسا ( گفتم جان فرسا چون خودم کشیدمش و میدونم اینم چه برزخیه) ولی وقتی با ناکسی اولش کلی ذوق مرگی که شاهزاده با اسب سفیدته و دل و قلوه و هرچی تو بساطته میبندی به طرف ... حالا اون کافیه فقط یه جمله ، فقط یه جمله ازون جمله هایی که طاقت شنیدنشو نداری بگه و تو نابود بشی ... آره دقیقا نابود میشی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;الآنم من دقیقا حس همین کلمه یکی مونده به آخر رو دارم .... دلم میخواد گریه کنم به حال خودم &amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;-------------------------------------------------&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;بیش از هر حقیقتی تو این دنیا به این رسیدم که هر آدمی یه چیزایی داره و در کنارش یه سری چیزای دیگه نداره و تو اگه یه روزی یه جایی یه آدمی رو پیدا کردی که همه چیز داشت بترس ازینکه داره بازیت میده .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یه حقیقت ظریف دیگه ای هم هست اونم اینکه آدما ویژگی های خوبشون که تورو عاشق اونا میکنه تو همه موقعیت ها خوب نیست و چه بسا موقعیت هایی پیش میاد که تو همین ویژگی ای که جذبش شده بودی باعث تنفر تو ازون آدم بشه ...&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آدمای زیادی تو زندگیم متاسفانه یا خوشبختانه اومدن و رفتن . خوشبختانه اش فقط به این خاطر که خیلی چیزا یاد گرفتم بدبختانه اش هم به خاطر ترمینالی شدن دلم و یه سری فاکتور های شخصیتیم که قبلا نبوده ... هرکی یه چیزی داشت که واقعا هیچکی نداشت و یه سری چیزا هم نداشت که بقیه داشتن ... و هنر تو این بود که سبک سنگین کنی ببینی چی تو این زندگی میخوای ...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;الآنم با کسی ام که یه حس قوی ای بهش دارم . با اینکه میدونم از من پایین تره ... تو همه چیز . تنها چیزایی که داره اینه که پاکه ، ذات خوبی داره ، سادگی بکری داره ، رک و صادقه ،&amp;nbsp; خیلی مرونه است .... و فقط همین . و بخاطر اون حقیقت ظریفی که بالا گفتم بعضی وقتا مثل امشب این سادگی و رک بودنش بهم گره میخوره و مشت محکی میاد تو صورتت و اینجاست که تو له میشی .... همه چیو میگه ... دقیقا همه چیو &amp;nbsp;و من بقدری ناراحت میشم که تا آستانه تجدید نظر تو رابطه مون پیش میرم ... نمیدونم می ارزه ادامه بدم یا بازم برگردم به اون برزخ همیشگی خودم .... به خدا خسته شدم دیگه&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ.ن :&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ندارم&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://shakhis.persianblog.ir/post/58</link>
      <author>ماری</author>
      <comments>http://shakhis.persianblog.ir/comments/277444/9062249/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-277444.post-9062249</guid>
      <pubDate>Mon, 05 Mar 2012 18:19:49 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>38. آخرین حلقه</title>
      <description>&lt;p&gt;تو وبگردی های امشبم یه سر به وبلاگ "علی ف " زدم . نمیدونم چرا هر چی مذکر تو زندگی منه اسم همه شون علی یا علیرضا در میاد ! حالا معرفی اینجوری شون بخوره تو سرم . بدبختی بزرگتر کانتکت گوشیمه که تا یکی باز میکنه از بالا تا پایین A ها پسرن ! حالا بیا ثابت کن به خدا فقط A اینجوریه ...&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خلاصه "علی ف" یه آشنای قدیمیه که از قضا یه پارتنر جدید هم پیدا کرده و تو هر پست اش هی از پارتنر جان مینویسه و اعصاب آدمو شخم میزنه ... رابطه مون خیلی زودتر از اونی که بخواد شروع بشه تموم شد به دلایل کنکور ارشد ایشون و بی اعصابی های پی در پی و اینجور چیزا ... ولی با خوندنون پست هاش حس بدی بهم دست میده که اصلا نباید به رو خودم بیارم . ولی اینجا میارم ! چون قراره خودم باشم و تنهای جائیه که واسم هیچ خودسانسوری ای نداره ... شاید نتونم خوب توصیف کنم ولی یه حسی تو مایه های اگه من ... اگه یکم دیرتر ... اگه یکم زودتر .... اگه صبر .... اگه روزگار ... و انواع و اقسام اگه های نا امید کننده بهم دست میده ... بیشتر از همه ازین میسوزم که آخه چیزی نبوده یا اگرم بوده خیلی وقته ازش گذشته و من نباید با دیدن یه رقیب تو صحنه ازین حسا داشته باشم ....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ.ن طولانی :&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;میدونی خسته چیه ؟ خسته تر از اونی ام که بخوام این حلقه رو ادامه بدم . میخوام همین جایی که هستم ببندمش . میدونم با ایده آل من خیلی فاصله است ولی چیکار میتونم بکنم ؟ ذهن منم گنجایشی داره به خدا ... نمیتونم پرش کنم از فازای بد ، از خاطرات کهنه ، از عواطف ِ بوی نا گرفته ...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و شاید تو ... خوش شانس ترین حلقه این زنجیر باشی که میخوام همه چیو تقدیمت کنم .&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://shakhis.persianblog.ir/post/56</link>
      <author>ماری</author>
      <comments>http://shakhis.persianblog.ir/comments/277444/9032905/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-277444.post-9032905</guid>
      <pubDate>Thu, 01 Mar 2012 19:45:42 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>37.تسلیم</title>
      <description>&lt;p&gt;خیلی وقتا&amp;nbsp; تنها راه مبارزه این نیست که سپر و سلاحتو برداری و بری به جنگ چیزی که اذیتت میکنه . دو چیز وقتی میتونن مقابل هم قرار بگیرن که هم زور باشن یا لا اقل یکی دو پله با هم فرق داشته باشن ... وقتی میبینی زورت نمیرسه ، وقتی میبینی له شدنت حتمیه باید شل کنی و حداکثر زورت رو بزنی که شرایط پیش اومده رو برا خودت لذت بخش کنی وگرنه عوض کردن شرایط همون انرژی بهتر کردن شرایط هم از آدم میگیره ...&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مثلا تو یه کلاس حال به هم زنی و هیچ جوره نمیخوای کلمه ای از حرفای استاد رو بفهمی . طرف هم هر گونه گوشی و دیگر لوازم ارتباطی رو دستت ببینه پرتی بیرون ! میتونی تو اون لحظه به زمین و زمان فحش بدی که چرا تو رو تو این موقعیت قرار دادن ... میتونی هم فکر کنی که یه آدامس چقدر میتونه حال الآنتو بهتر کنه ! و به خودت تلقین کنی که جویدن آدامس لذت بخش ترین چیزیه که تو این لحظه میخوای ...&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;منشا همه چیزتو ذهن آدمه ... خوشبختی ، علاقه ، آرامش ، لذت ، همه و همه یه مفاهیم نسبیه که تعریف واحدی نداره و این تویی که بهشون معنی میدی و خلقشون میکنی ...&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://shakhis.persianblog.ir/post/54</link>
      <author>ماری</author>
      <comments>http://shakhis.persianblog.ir/comments/277444/9015932/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-277444.post-9015932</guid>
      <pubDate>Tue, 28 Feb 2012 16:56:55 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>36. تو همون حس غریبی</title>
      <description>&lt;p&gt;بعضی وقتا چقدر این زندگی لذت بخش میشه . این بعضی وقتا دقیقا هیچ اتفاق خاصی نیفتاده و اگه ازت بپرسن چرا ؟ هیچ جواب قابل قبولی نداری . فقط یه حس لحظه ای دوست داشتنیه که میخوای هرطور شده سیو اش کنی ... ازین لحظه ها کم تو زندگیم نداشتم ولی در حال حاضر تو یه رابطه ای ام که با اینکه هیچی نداره ولی همه چی برام داره ... و این لذت بخش ترین حس این روزای منه . &amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ.ن :&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;برام با بقیه فرق داری میفهمی ؟ نبایدم بفهمی چون خودمم نمیفهممش ... میدونم اشتباهه . خیلی چیزا اشتباهه . ولی تو دوست داشتنی ترین اشتباه زندگیمی . &amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://shakhis.persianblog.ir/post/52</link>
      <author>ماری</author>
      <comments>http://shakhis.persianblog.ir/comments/277444/9001145/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-277444.post-9001145</guid>
      <pubDate>Sun, 26 Feb 2012 18:27:19 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>35. انتخاب واحد تخـ*اتیک</title>
      <description>&lt;p&gt;فکر کن یه ترم تصمیم گرفته باشی درس بخونی فقط ! که بوسیله درس از یه سری فکرای جور واجور و جر واجر خلاص بشی . خلاصه همه برنامه ها رو چیده و همه مقدماتو فراهم کرده باشی واسه یه انتخاب واحد خوب و بعد ازونم شروع ترم جدید ... یهو زارت تو این ترم هم سایت عوض شه و باگ های ناجور بده هم مدیرگروه جان سگ شوند و هم از همه مهمتر انتخاب واحد بر حسب سال ورود بشه ... ای خـــــــــــدا&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به حول و قوه الهی تا الآن 16 واحد برداشتم که میخواستم چنتاش که بدرد نخور بود رو حذف کنم که با دیدن وضعیت این روزا و فحش و فحش کشی دانشجویان عزیز به مدیر گروه جان ، تصمیم گرفته نه تنها این 16 تا را دو دوستی بلکه با داندانهای خود نیز چسبیده و اگه چیزی بدست نمیارم لااقل چیزی از دست ندم !! &amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خلاصه دهنی از ما صاف شده این یکی دو هفته که قابل وصف نیست و در حال حاضر از جانب غیب یه آز و یه درس اختصاصی میخوام که بسی حیاتی و پیشنیاز است !&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ.ن :&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خداوندا ... مگه قرار نشد من این ترم فقط درس بخونم آخه !؟ چرا نمیذاری .... &amp;nbsp;از جانب غیب ات یه کاریش بکن . خودت میدونی من روحیه ی ***مالی ندارم .. اونم تو محیط دانشگاه ! پیلز هلب می :*&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://shakhis.persianblog.ir/post/50</link>
      <author>ماری</author>
      <comments>http://shakhis.persianblog.ir/comments/277444/8966523/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-277444.post-8966523</guid>
      <pubDate>Tue, 21 Feb 2012 16:35:48 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>34.یعنی همه چیو من باید بگم !؟</title>
      <description>&lt;p&gt;من نمیدونم آخه چرا این مردم حتما باید بطور مستقیم بخوره تو حالشون تا یه چیزی رو بتونن درک کنن ...&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آخه عزیز دلم ... قربون تو یکی برم .. من حتما باید بهت بگم نباید از ریز به ریز عواطف و صمیمیتی که بین تو و دوست دختر سابقت بوده برام تعریف کنی !؟ حتما باید بگم حالم بهم میخوره وقتی میگی خوابش رو دیدم دیشب !؟ حتما باید فحش بدم وقتی میگی این دختره چه هیکلی داره ؟؟&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یا مثلا همکلاسی عزیز ... میبینه من همون موقع یکیو واسه کتاب مدار منطقی پیچوندما . برمیگرده میگه مریم دوشنبه برام میاریش !؟ آخه فدای تو بشم ... چرا نمیذاری اقلا نیم ساعت از قضیه بگذره بعد همین سوالو بپرسی ... چرا فکر میکنی برام با بقیه فرقی داری ؟&amp;nbsp; حتما باید این موضوعو یادآوری کنم بهت ؟؟&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;عزیزانم ... آخه چرا اینطوری میکنید شما ؟ حالا من به درک ... به شعور خودتون احترام بذارید لااقل ... چرا پیچش های غیر مستقیم رو متوجه نمیشید آخه ؟ حتما باید طرف محکم بکوبه تو صورتتون تا متوجه قضیه بشید ؟&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://shakhis.persianblog.ir/post/48</link>
      <author>ماری</author>
      <comments>http://shakhis.persianblog.ir/comments/277444/8949096/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-277444.post-8949096</guid>
      <pubDate>Sat, 18 Feb 2012 19:59:21 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>33. شرح حال</title>
      <description>&lt;p&gt;هنوز خستگی امتحانات ترم پیش و پاس کردن 6 واحد قَدَر با مدیر گروه جان در نرفته ترم جدید شروع شد ... این دو سه روزم درگیر انتتخاب واحدا بودم خدارو شکر تا اینجا که بد گیرم نمیومده . این چند واحد باقی مونده رو هم کمکم کن خدا بتونم بگیرم و البته پاس کنم !&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گفتم مدیر گروه جان ... دیروز نمرات زبان ماشین اومد . &amp;nbsp;اگه داریوش (مدیر گروه جان)&amp;nbsp; کنار دستم بود میپریدم ماچش میکردم به خدا ! انقدر خوشحال شدم از 13 که همه اون اعصاب خوردی انتخاب واحدا و تا صبح نخوابیدن شبش از تنم در اومد . البته بعدش هم خبر افتادن دوتا از دوستام بهم رسید که ... خدایا امید کسی رو نا امید نکن .&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خلاصه از فردا شروع کلاسامه و احتمالا آخرین ترمی که با "ف" تو این دانشگام . بچه ها دیده بودنش این چند روز تو دانشگاه . میگفتن اعصاب نداشت .... گفتم کی داره آخه ؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;علیرضا هم هست و نیست ... نمیدونم چیکارش کنم . اینم یه لعنتی دوست داشتنی دیگه است که با همه فرق داره و البته فرقش هم احتمالا اینه که از همه لعنتی تره !&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تو این ترم نمیخوام زیاد گنده گ**** کنم که آره فلان کار و بیسان کارو میخوام کنم . میخوام کاری رو بگم که قدرت کردنشم داشته باشم ! میخوام بچسبم به درس+ورزش . همین دوتا . اقلا انجامش به کسی وابسته نیس ... یه کار دیگه هم تازه یادم اومد . یه هانیه داشتیم از راهنمایی که تازگی ها بسی باهم صمیمی شدیم . تقریبا با معرفت ترین دوستمه در حال حاضر ... نمیخوام از دستش بدم . بعضی وقتا یه همجنس میخوای که آرزوهای دخترونتون رو با هم قسمت کنین ... &amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://shakhis.persianblog.ir/post/46</link>
      <author>ماری</author>
      <comments>http://shakhis.persianblog.ir/comments/277444/8940155/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-277444.post-8940155</guid>
      <pubDate>Fri, 17 Feb 2012 10:45:26 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
